غروب پاييز

ساخت وبلاگ


دلم خون شد از این افسرده پاییز 

از این افسرده پاییز غم انگیز

غروبی سخت محنت بار دارد

همه درد است و با دل کار دارد

شرنگ افزای رنج زندگانیست

غم او چون غم من جاودانیست

افق در موج اشک و خون نشسته

شرابش ریخته ، جامش شکسته

گل و گلزار را چین بر جبین است

نگاه گل نگاه واپسین است

پرستوهای وحشی بال در بال

امید مبهمی را کرده دنبال

نه در خورشید نور زندگانی

نه در مهتاب نور شادمانی

فلق ها خنده ی بر لب فسرده

شفق ها عقده ی در هم فشرده

کلاغان می خروشند از سر کاج

که شد گلزار ها تاراج تاراج

درختان در پناه هم خزیده

ز روی بام ها گردن کشیده

خورد گل سیلی از باد غضبناک

به هر سیلی ،گلی افتاده بر خاک

چمن را لرزه ها در تار وپودست

رخ مریم ز سیلی ها کبودست

گلستان خرمی از یاد برده

به هر جا برگ گل را باد برده

نشان مرگ در گرد و غبارست

حدیث غم ، نوای آبشارست ...

فریدون مشیری

 

 

 

 

 

 


همراه با مولانا

...
نویسنده : دانیال بازدید : 353 تاريخ : پنجشنبه 29 آبان 1393 ساعت: 19:07

لینک دوستان

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :

close
تبلیغات در اینترنت