ظاهر زندگی | بلاگ

ظاهر زندگی

تعرفه تبلیغات در سایت

بنام افریدگارعشق

پسرک به او خیره شده بود.او را نمیشناخت ولی خیلی دوست داشت به جای او باشد.چند روزی بود که همسایه شان شده بود .با حسرت اهی کشید و ارام ارام از پله های پشت بام خانه پایین امد.دوباره به

فکر فرو رفت...اگر من هم پدر داشتم حتما برام دوچرخه میخرید و با دستان خود مرا در حیاط می چرخاند.

اگر پدر داشتم او هم برایم خوراکی و اسباب بازی میخرید.اگر پدر داشتم...

روز بعد دوباره به پشت بام رفت.این بار دخترهمسایه تنها توی حیاط نشسته بود.به او سلام کرد.دختر سرش راچرخاند.پسرک فریاد زد من اینجام...اینجا...نمیبینی...

دختر اخمی کرد با ناراحتی گفت نه مگه نمیدونی من نمیتونم ببینم و اشک در چشمانش جمع شد .پسرک با ناراحتی از پله ها پایین رفت دیگر اصلا دوست نداشت جای دختر باشد...

تا حالاچند دفعه پیش اومده که ظاهر زندگی ادما رو ببینیم و حسرت بخوریم...

خدایا شکرت که میبینیم...راه میرویم...ونفس میکشیم...

 

...
نویسنده : دانیال بازدید : 643 تاريخ : دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت: 14:27

آرشیو مطالب

لینک دوستان

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :