عشق به دریا

ساخت وبلاگ

برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...

برای تویی كه احسا سم از آن وجود نازنین توست ...

برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی...

برای تویی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

... تویی كه سـكوتـت سخت ترین شكنجه من است برای

برای تویی كه قلبت پـا ك است ...

برای تویی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

...
نویسنده : دانیال بازدید : 323 تاريخ : جمعه 6 آذر 1394 ساعت: 0:36

در کوچه های سرد و نمناک شهر

گام هایم را مغرورانه بر پوسته ی تاریک شب می نهادم .

صدای جغد های شوم و ناله های بی کسی گوش هایم را می خراشید.

 حضور اشباهی را در لابه لای سنگ فرش ها و

 انتهای تاریک و غمبار هر کوچه مرا سخت آزرده می ساخت.

 نفس هایم سخت شده بود .

 قلبم به آرامیِ قدم هایم ناقوسش را به صدا وا می داشت .

 نمی دانستم در این نا کجا آباد تنهایی به کدامین امید چنگ زنم.

 به عقل و منطق و فلسفه؟!!

 در زمانه ای که شیری خردمند اسیر هوس های خرگوشِ بازیگوشی خواهد شد و

 منطق سلطانیِ خود را در بازیهای کودکانه ی ایام به حراج می گزارد!!

 یا به عشق و عاشقی؟!!

 لفظی که در کوچه های چشمک و عشوه و ناز به قرانی بیش نمی ارزد

 و خروار خروارش را فریب بر دوش می کشد.

 نمی دانم

 نمی دانم ...

 اما به امید شکوفه ی کوچک لب قرمزی که فردا صبح به خورشید سلام می کند

 دستور تپیدن را برای قلبم صادر خواهم کرد.

...
نویسنده : دانیال بازدید : 299 تاريخ : جمعه 6 آذر 1394 ساعت: 0:31

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است.

قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. 

او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد؛

...
نویسنده : دانیال بازدید : 308 تاريخ : جمعه 29 آبان 1394 ساعت: 23:37

عطر های گرون قیمت رو ول کن ، آدم باید بوی اعتماد بده …

 

اگر بودنتون به زندگی کسی معنا میده ، زندگیش رو بی معنی نکنین …

 

واقعا چه فایده ؟؟؟
بالای خط فقر باشی و زیر خط فهم …

 

یه غمى هست که فقط بچه هاى آخر درکش میکنن !
کم و کمتر شدن آدم هاى سر سفره …

 

هیچ قهرمان ماراتنی به اندازه پدرم به دنبال نان ندویده است …

 

کاش به جای اینکه دستی بالای دست بود ، دستی توی دست بود …

 

ﭘﻮﻝ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺪ ﻣﺎﺳﺖ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ …

 

آنکه واقعا تو را دوست دارد به ساز آرام بودنت کفایت میکند و هرگز نمیخواهد رقاصه ی سازهایش باشی …

 

همه اتفاق های خوب افتادند و دست و پایشان شکست !
این روزها اتفاق های خوب از ترس اتفاق های بد ، از افتادن میترسند …

 

لذت وقتیه که یه بچه کوچیک دستاشو دراز میکنه سمتت ، ینی بغلم کن …
هیچی اندازه این حال نمیده به آدم !

 

هی رفیق ! زمان است که وفاداری تو را ثابت میکند ، نه زبان …

 

و ﭼﻘﺪر دﯾﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﻢ ﮐﻪ زندگی ﻫﻤﯿﻦ روزﻫﺎﯾﯿﺴﺖ که ﻣﻨﺘﻈر ﮔﺬﺷﺘﻨﺶ ﻫﺴﺘﯿﻢ …

 

تنها کسی که تنهات نمیزاره خودتی ؛ با خودت دشمنی نکن لطفا …

...
نویسنده : دانیال بازدید : 424 تاريخ : جمعه 29 آبان 1394 ساعت: 23:36

 

 


 

 

 

normal_Avazak_ir-Boy127

میگفتند :سختی ها نمک زندگی است!!
امّا چرا کسی نفهمید!
“نمک”
برای من که خاطراتم زخمی است
شور نیست…
مزه “درد” میدهد…!!…

...
نویسنده : دانیال بازدید : 418 تاريخ : سه شنبه 9 تير 1394 ساعت: 3:16
 

normal_عکس عاشقانه113

خاطـــــــــــرات بی هــــــــوا می آیند
گاهی وســـــــــط یک فــــــــــکر…
گاهی وسط خــــــــــیابان!!!
ســـــــــــردت میکنند؛ داغـــــــــت میکنند خاطـــــــــرات تمـــــــــام نمیشوند…
تمامـــــــــت میکنند

...
نویسنده : دانیال بازدید : 363 تاريخ : يکشنبه 7 تير 1394 ساعت: 16:32
در زندگی یاد گرفتم:

 

با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش

خوشبخت زندگی کند.

با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد

و روحم را تباه می کند.

از حسود دوری کنم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم

باز از من بیزار خواهد بود.

و

تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

و سه چیز را هرگز فراموش نمیکنم:

 

1) به همه نمی توانم کمک کنم.

2)همه چیز را نمی توانم عوض کنم.

3) همه مرا دوست نخواهند داشت..........!!

 

و تو قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی؛

کفش های من را بپوش و از خیابان هایی گذر کن که من کردم

اشکهایی را بریز که من ریختم

سالهایی را بگذران که من گذراندم

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برخیز و مجددا در همان راه سخت قدم

بـــــــــــــــــــزن

...
نویسنده : دانیال بازدید : 357 تاريخ : يکشنبه 7 تير 1394 ساعت: 15:54

 

 

 

هر چيزي اول وقتش خوب است و اين اقا داماد ان را از ياد نبرده است.

 

...
نویسنده : دانیال بازدید : 348 تاريخ : يکشنبه 7 تير 1394 ساعت: 15:46
 

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا

 

شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!

به ایران رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،

چون زیبا نبود...

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا

و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...!

دوستش کنجاوانه پرسید : دیگه چرا ؟ ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال

چیزی میگشت ، که من میگشتم !!!


هیچ کس کامل نیست!

...
نویسنده : دانیال بازدید : 402 تاريخ : شنبه 23 خرداد 1394 ساعت: 2:10

یكی از اساتید دانشگاه؛ خاطره جالبی را كه مربوط به سال‌ها پیش بود نقل می‌كرد.

چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم.

سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود كه یك كار گروهی برای دانشجویان تعیین شد كه در گروه‌های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.

دقیقا یادمه از دختر آمریكایی كه درست توی نیمكت بغلیم می‌نشست و اسمش كاترینا بود پرسیدم كه برای این كار گروهی تصمیمش چیه؟

گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یكی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.

پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟

كاترینا گفت آره، همون پسری كه موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می‌شینه!

گفتم نمیدونم كیو میگی!

گفت همون پسر خوش تیپ كه معمولا پیراهن و شلوار روشن شیكی تنش می‌كنه!

گفتم نمی‌دونم منظورت كیه؟

گفت همون پسری كه كیف وكفشش همیشه ست هست با هم!

بازم نفهمیدم منظورش كی بود!

اونجا بود كه كاترینا تون صداشو یكم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی كه روی ویلچیر می‌شینه .....

این بار دقیقا فهمیدم كیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فكر،

آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ویژگی‌های منفی و نقص‌ها چشم پوشی كنه .....

چقدر خوبه مثبت دیدن .....

یك لحظه خودمو جای كاترینا گذاشتم، اگر از من در مورد فیلیپ می‌پرسیدن و فیلیپو می‌شناختم، چی میگفتم؟

حتما سریع می‌گفتم همون معلوله دیگه!!

وقتی نگاه كاترینا رو با دید خودم مقایسه كردم خیلی خجالت كشیدم .....

 

 

شما چی فكر می‌كنید؟

چقد عالی میشه اگه ویژگی‌های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص‌هاشون چشم پوشی كنیم ....

...
نویسنده : دانیال بازدید : 432 تاريخ : شنبه 23 خرداد 1394 ساعت: 2:05

آرشیو مطالب

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :